مسافر

تقدیم به پیشگاه مولایم رضا

بوی خاکت منو مستم می کنه
وقتی از زمونه بیزار می شم
وقتی از هوای آلوده ی شهر
وقتی از خستگی بیمار می شم

نه برام مهمه گنبدت طلاست
نه برام مهمه رنگ حرمت
چیزی که برام مهمه خودتی
اون صفای دلت و اون کرمت

همه میگن تو ضمانت می کنی
از دل خسته حمایت می کنی
نمی دونم تو چطور به این همه
گله و شکایت عادت می کنی

اینجا هر لحظه هواش بهاریه
حتی توی گرم ترین روز خدا
لحظه ی بارون و برفم که باشه
با تو قلبم از زمین میشه جدا

اینجا آسمونی می شن آدما
از تمام بدیها جدا می شن
می رسن به لذتی که از همه
لذتهای زمینی رها می شن

من نه کفترم نه آهوی اسیر
ولی از ازل شدم جلد چشات
من همون مسافرم که تا ابد
شده محتاج یه گوشه ی نگات

اینجا حاجتا همه روا می شه
چون تو ضامن دلای خسته ای
توو غبار لحظه های بی کسی
تو نیاز این لبای بسته ای

ترانه سرا : سمیرا اکبرزاده

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سميرا اكبرزاده

به هر چه می اندیشم جز تاریکی نمی بینم . اما بدان کودکم اندیشه ام را به خاطر تو صیقل می دهم و آنچه را که با قلم بر دار کاغذ رج می زنم به یادگار برایت می گذارم تا در گذر تاریخ ، نگاهت را روشن و راهت را پر از ستاره های امید نماید. آینده در دستان توست که کودک دیروز ، امروز و فردای ایرانم هستی