نمیدونم که حالم خوبه یا بد؟

داستان آشنایی های من
قصه ی ماهِه و خورشید وزمین
هر زمان خورشید از پیشم بره
من همون تاریکیم؛بی بغض و کین

توی غربت غریب این دلم
خیلیا«خیلی ها» رفتن وتنها موندم
اما قبل از اینکه از پیشم برن
بی صدا یادشونو سوزوندم

ترسیدم باشن و من وابسته شم
منو دور خودشون بچرخونن
سنگ ریختم توی قلبم تا یه روز
نتونن قلب منو بلرزونن

ولی تو؛که اومدی این دل من
اسیر چشمای یک رنگ تو شد
عهد بی احساسی قلبم شکست
آرزوهامم هم آهنگ تو شد

نمی دونم که حالم خوبه یا بد؟
خدایا چیکار کنم؟عاشق شدم…
توی طوفان یه دریای بزرگ
دوباره سوار این قایق شدم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: