تو نیستی …

مث ســـال گذشته بازم نیمــه ی آذر
بازم تو فصل پائیز ، دلم زده واست پَر

می خوام بگیرم امشب دوباره فال قهوه
شاید بیاد نشــــونی از اونیکه تو قهــره

چند تا طلوع دیگه من منتظر بمونــــــم
دم غروب پائیز واست شعری بخونــــــم

باید یه جوری خودمو از عشق تو رها کنم
تو بی وفایی و من ، همش باید وفــا کنم

چیکار کنم میخوام برم همه چیو تموم کنم
این حسرت لعنتی رو به پای تو حروم کنم

یه لحظه هایی عشقمون پَر می کشید تا آسمون
ولی بــازم حسودا ، هیچــــی نذاشتن واسمــون

تو رفتی و رفتنتو ، گذاشتی پای تقدیر
اما آخه عزیـــــزم ، تقــدیر نداره تقصیر

حالا که یادم میاد می بینم خودت نخواستی
تو هوای سردِ بودن ، عشقتو جدا گذاشتی

تو خودت رفتی و من ، منی که واست میمونــــــم
هنوزم هر شب و هر روز ، بیخودی واست میخونم

من هنوزم همـــونم ، همون آرزوی عاشــق
ولی این وسط تو نیستی میون همه دقایق

از این نویسنده بیشتر بخوانید: