جزیره

منم اون جزیره ی خشک
یه تنهای دور ، افتاده
سهمِ من از دنیا اینه
یه پیمونه خاکِ ساده

یه غزل ترانه بودم
واسه ی ابرِ کفن پوش
یه نگینی که درخشید
میونِ شب های خاموش

خیس شده این قامتم از
یه بغل موجای بی رحم
واسه ی عشق بازیاشون
من بودم مخملی و نرم

دیگه اون ماهیِ قرمز
به هوای من نمیاد
دیگه اون دریای آبی
هستیه منُ نمیخواد

تا که روزی ، روزگاری
یکی با قایقِ چوبی
سوی این مخروبه اومد
واسه ی احساسِ خوبی

توی این جزیره خشک
نهالِ آرزو رو کاشت
تن پوشِ سبزو تنم کرد
حسِ عشقُ با خودش داشت

تو دلِ خشکیده ی من
حسِ عاشقی بیدار شد
واسه ی داشتن عشقت
این دلِ من،خریدار شد

هوا از عطرِ تو پر شد
نفسم حبس شد تو سینه
شاید باورم نمیشد
حسِ عاشقی همینه

مثِ یه شبنمِ پاکی
پایِ عشقِ تو چکیدم
از همین موجای دریا
چه کنایه ها شنیدم

واسه ی احساسِ تازه
پا روی دلم گذاشتی
مثِ یه نسیمِ صبحی
از من و دلم گذشتی

با همون قایقِ چوبیت
رفتیو دلُ شکستی
من و دل غروبِ خورشید
چشم به راهِ تو نشستیم

دیگه تو جزیره ی من
نه گُلی مونده نه سبزه
تنِ این لحظه های من
مثِ یه بیدی میلرزه

دلِ تنهای جزیره
داره این گوشه میمیره
میدونه که بعدِ مُردن
دنبالم میای که دیره

میای اون روزی که دیگه
غرقِ دریا میشه خونم
ولی تو دنیای دیگه
منتظرِ تو می مونم
….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: