اسیری

 

بارون زده امشب

تو خلوت چشمام

تو این شبای سرد

غمگین شده شعرام

با یاد تو هرشب

هرثانیه غمگین

بی حضور گرمت

لحظه های سنگین

با گم شدن تو

تو برگای پاییز

هرلحظه ی من شد

یه حس غم انگیز

با هر قدم تو

یه پاکت سیگار

من تموم شب رو

با یاد تو بیدار

یه قصه ی تلخ و

فکرای زنونه

بازی من و تو

دستای زمونه

تو میری و من مات

تو شاه و وزیری

من مهره ی سوخته

سرباز اسیری…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: