نوستالژی مرهمه

با اینکه از چشای من، شیطنتا موج می زنه

فکرای شوم لعنتی، گورمو آخر می کَنه

با اینکه شاملو عشقمه،فروغ غمم که بیمشه

ولی تو ذهن خسته ام، یه بز گیج اخفشه!

با اینکه گریه ها شدم با نیچه روی گونه ها

ولی هنوز قربانیِ تعصبم تو خونه ها

با اینکه از فردوسی و رستمِ شاهنامه میگم

نوستالژی مرهممه، یه عمریه که باج میدم

با اینکه با ذهن بیدار، فاحشه رو خط می زنم

حتی توی تنهائیام، حمام ِ حسرت می خرم

با اینکه شک شدم زیاد، حتی به خود، حتی دکارت

با این یقین لعنتی، دولو رو می کوبم رو کارت

با اینکه کفن و دفن شدن، تمام لحظه های من

با کانت یه قهوه دم شدم،مکثی شدم رو حق زن

با اینکه پست مدرن شدم، قالبا رو عاصی شدم

یه دگم پیر لعنتی، عمری خوره ست توی خودم

با اینکه تجربه شدم، تو حلقه حلقه ی وین

تف می کنم فلسفه رو، هر چی که می خوان و میگن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: