مارِ زنگی

درد دارم وسطِ قلبم پر از زخــــــم
حرفِ ناجورت کشیده خونریـــــزی
خودت می دونی دلِ خانت ظریــفِ
کشتی اون روحیه شُ با دل ستیزی
***
همه می پرسن چرا فریادت امـــــــروز
بعد از این عمری که تو طی کرده بودی
سالها در لاکِ خود خوابیدی در غـــم
وقتِ پیری که رسیدی دل ربــــــودی
***
باز هم تهمت زدن قبله ی حــــق رو
با سبک بالی پرندم واژگون شــــــــد
پاک بوده آسمونش آبی و ســــــــرد
توی جشنِ بهترین ها سر نگون شـــد
***
چه کنم با این زمونه بی وفـــــــــا رو
با تملّق کاشت قلبم روی سنگـــــــی
ریشه ام فریاد زد بر دلِ کوهـــــــها
چون گذشتم نیش خورد از مارِ زنگــی
***
برگ سبزم باد برده در مسیـــــرت
روی خاکت جاری شد اشکِ تبســّم
لذتِ دیدن برات عشق و کنایـــــه
ذره دلسوزی نداری با ترحّــــــم
***
تو پرستو کوچ کرده می بینـــم
همش بدحالی دردِ خاطـــــرات
روزگاری سر تو بالای مــــوج
ساعتی زیر خروشِ غصه هات
***
پای تو می لرزه دیوارم بتـــــــون
دل که تقصیری نداره رنگِ سیــب
با همه آهنگِ تو رقصـــــیده دل
آخرش عکست شده قابش فریب
***
پلک چشمم بسته راهِ عشق پیــر
خسته شد از اون نگــاه ِ دور دور
تو برو با شیطنت بشکــن بــزن
برفِ عشقم آب شد از حرفِ زور
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) ۰۸/۰۸/۱۳۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

384
۱