بن بست

تو آتیـشـم و دردم آتـیـش نیـسـت
من از وقتی عاشق شدم سوختم
برای کســی که بـه فـکـرم نـبــود
زمیــن و زمـانُ بــه هــم دوخــتــم

یه عمری به عشق تو راهی شدم
میـون مســیری که بن بســت بود
من هر کـاری کردم نشــد بــگـذرم
از این جاده که با تو هم دست بود

هــمــه آرزومــه کــه می مُـردم و
از اول کســـی رو نـمــی خواستم
چقد حیف، روزایی رو که داشــتم
من از تو یه اسطوره می ساخـتم

بـبـیـن حـال و روز خـــراب مـــنــو
درسته، ببین، این هـمـون آدمــه
زمـــان زیــادی گـــذشـــتــه ولی
هــنــوز آخــریــن حــرفــتُ یــادمه

صدام کردی گفتی نمی خوام تورو
ازم دل بریــدی به ایــن ســــادگی
خلاصـــه تو بُردی که من بــعــد تو
خــداحــافـظــی کــردم از زنــدگی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: