نابودی

یه احساس بدی دارم ، یه حسی مث نابودی
یه عمری عاشقت بودم ، یه لحظه فکر من بودی؟
من این دل خستگیهامو به چشمای تو مدیونم
کجای عشق تو بودم ؟کجا اینو نمی دونم
تو گل یا پوچ این بازی ، همیشه دست من پوچه
همینکه نوبت من شد ، یکی اومد وگفت موچه
من از عشق تو لبریز و تو از دستای من دوری
کجای قصه گفتن که برای عشق تو مجبوری؟
منم مث تو دلگیرم ، منم از زندگی خسته
دلم از ضربه آخر ، هنوزم گیج وسرمسته
دلم درگیر رویات و حواسم پیش چشمت بود
ندیدم تو همون روزا حواست پیش عشقت بود
من از دست تو دلگیرم ، من از دست خودم خسته
نمیدونم ، خدا حتی چشاشو روی من بسته
تو گل یا پوچ این بازی ، همیشه دست من پوچه
همینکه نوبت من شد ، یکی اومد وگفت موچه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: