من و این شهر فرسوده!

از این دلشوره می ترسم؛ خیابونا پر از دردن

پاهام بی حس تر از هر شب پر از سگ های ولگردن

یه چیزی توی این شهره؛ یه حس گنگ آلوده

یه فصل مشترک داریم، من و این شهر فرسوده

پیاده می شم از هرچی خیال و فکر و ماشینه

همش حس می کنم چشمات منو از دور می بینه

نرو! دارم غزل می شم تب منت کشی هارو

می خوام بی وقفه بشمارم تموم خط کشی هارو

چشات قیمت نداره، نه! دلت بی تاب می لرزه

همون لبخند دیوونه ت به هرچی عشقه می ارزه

           …   …

از این بوقای بی پروا، از این تکرار می ترسم

گرون! ارزون! نمی خوامت! من از بازار می ترسم.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: