پروانه

دل بی تاب و خرابم دل دیونه ی خسته
تو ی بغض تو گلویی بغضی داغون و شکسته

من ی اشکم توی خنده دردی تو دلا نشسته
من غرور یک عقابم، اسیرم با پر بسته

تو این شهر جنونم، هر شب اینجا غرق خونم
همه ی عمرم فراری، خسته ام از ترس جونم

یک شبی آخر به یادت توی جاده ها می بارم
دست سرد و سرخ مرگُ روی ماشه ها میذارم

یک شبی آخر به یادت با جنونم حس میگیرم
وسط میدون شمع ها توی شعله ها می میرم

خسته ی شهر غریبم خسته ای با تن بیمار
خسته ای که حل شدم با گریه توی دود سیگار

توی این شهر گرفته بین خنده های بی عار
توی این شهر مریضُ لابلای چارتا دیوار

غریبم مثل ی قایق وسط ذهن ی دریا
شده بازیچه ی موجا وسط عمق ی رویا

از این نویسنده بیشتر بخوانید: