همسفر

همسفر… !

دارم میام به دیدنت بازم میشم همسفرت

میخوام ببینمت تورو با خنده ی روی لبت

فقط به این امید که باز ببینمت من زنده ام

برای دیدنت گلم ثانیه هارو میشمارم

دست خودم نیست به خدا عاشقتم دیوونتم

آخه عشقو یادم دادی یه عمری من مدیونتم

راستی عزیز دل من توهم مث من خوشحالی!؟

منکه دل تو دل ندارم همش توی خیالمی

صدام بهت نمیرسه اینو خودم خوب میدونم

دوستم نداری تو منو مونده این حرفت تو گوشم

نمیدونم ! بگو به من دلیل این حست چیه!؟

اینکه رهاکردی منو! بنظرت یه بازییه!؟

هرچی که بود تموم شده همش فدای سرتو

فقط میخواستم که بگم یه حرفی رو برای تو

همش عین حقیقته مطمئنم همین میشه

پس گوش بده به حرف من همین یه باری رو باشه!؟

حتی اگه بازم بیام به این دنیای لعنتی

فدای اون چشات بشم بازم تو عشق من میشی… .

از این نویسنده بیشتر بخوانید: