محکوم به این حسم

اینبار که دستام خواست تورو………….تو با سکوت نزار برو .
احساس غربت میکنه چشمای من…..چشماتو جا بزار برو.

همیشه تو تنهاییام…………………….خاطره هات کنارمه.
من ماه و مجبور میکنم………………….باور کنه که یار مه.

وقتی دستت مال من باشه………..دیگه از مرگ نمیترسم.
با تو هم اغوش پاییزم………………چیزی از برگ نمیپرسم.

من میخوام عاشقت باشم………من قربانی این جسمم.
چرا فکر غروب باشم…………..من محکوم به این حسم.

تو تموم این قافیه ها………….من محصور چشم حیسم.
نزار پشت غروب باشم………….بزار از طلوعت بنویسم.

اینبار که دستام خواست تورو ……….تو با سکوت نزار برو.
احساس غربت میکنه چشمای من….چشماتو جا بزار برو.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: