شهرای سنگی

توی آسمون رویا من بجای شب میشینم
تو بیا بجای ماه و نذار تنهایی بمیرم
توی این زمستون نحس من همون آدم برفی
تو بیا بشین کنارم رد شو از حسّای سنگی

بیا که بهار بباره از رو شاخه های اجبار
پیچک باغچه بسازه واسه ما قصه ی دیوار
من واسه لمس نفسهات به تن جاده رسیدم
روی انگشتر موجا یه حباب بی دلیلم
وسط قالی صحرا یه ستاره باش کنارم
واسه دلتنگی دریا من تو ساحل چشم به راهم

قایقی بیار عزیزم رد شیم از شهرای سنگی
رد شیم از قصه ی خواب و برسیم به اوج رنگی
تو رسیدی و ندیدی من و دل تنها نشستیم
وسط عشق بازی موجا از هرچی سنگ بوده گذشتیم

نگو تو همون یه سنگی نه همون ستاره و ماه
واسه ی این بود که ندیدی من بودم عاشق یک راه
من میرم پای پیاده سراغ قصه ی ابرا
تا ببارم از آسمونو بمونم کنار دریا
یه روزی میای سراغم اشکامو بغل بگیری
اما جای قطره اشکم سنگا رو به دست میگیری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: