سوگند

یه وقتایی که حالم رو به راه نیست
میشینم با خودم درگیر میشم
بهم میریزم از ذیونگیهام
خودم پیش خودم تحقیر میشم
دلم میگیره از کارای دنیا
از این سرکوب احساسی که دارم
از این رویای االوده به تقدیر
چرا باید به روی تو نیارم؟
چقدر سخته که داغ ارزوهام
بمونه رو دل تنهاییه من
منی که دارم از گریه می لرزم
واسم سخته شبیه کوه بودن
به سمت رفتنت اغوش بستم
دلم پرواز و به پروانه بخشید
ته عشقت به بن بست خوردم اما
تو راهت بازه بی من تا به خورشید
به حالی که خرابه بی تو سوگند
به پاهایی که نای رفتنش نیست
به رویایی که خوابیده کنارم
به حرفایی که وقت گفتنش نیست
تو از دنیای من بیرون نمیری
تو بنده خاطرات تو اسیرم
واسه لمس تن رویایی تو
نیازی نیست به اغوشت بگیرم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: