غریبِ آشنا

ظلم و جور روزگار منو یه خسته کرده
اسیر بی پناهی یه دلشکسته کرده

به روی پرده عشقی و به پشت پرده فتنه ها
زمین نشسته در غبار ، غبار تلخ غصه ها

من میدونم یکی هست غریبه اما آشناست
یه روز میادش از راه همونی که تو دل هاست

یکی میاد که مرهمِ درد تموم عالمه
یه عاشقه که خسته از جولان تلخ آدمه

یه روز میاد همون کسی که ناجی عشق خداست
همونی که آسمونی تو تموم فرشته هاست

میاد که برپا بکنه تو هر کجای دنیا
همیشه عدل و دادو تو خشکی و تو دریا

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

472
۱

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com