هیس

دارم پاهامو میبندم من از درد ……..با اون دردی که یک روز مرهمم بود.
کنار این همه زخمهای بی رحم….رفتو تنهام گذاشت اون که همدمم بود.

دیگه حرفی نداشت برای زخمهام…..من انگار به خودم نیاز دارم.وابستم.
هیس.تنهاها داد نمیزنند دیگه……..من سالهاست از این چراها خستم.

باز بی تو سرگرم به نبودنم………من عاشق بارون تو فضای سر بستم .
تو فریاد رو به من دیکته میکنی……..من باغبان این فضای سبز هستم.

شدم سرگرم بارونهای مصنوعی…….دیگه اتیش تو دریای غم هستم.
مرگم از جایی تموم میشه……….که تو خواب با اسمت اشنا هستم.

حالا دستهام بازه تو خواب …………..وقتی از مرگ بیدارم یک لحظه.
به من حق بده خواب بمونم…….با من باش.نزار بیدار شم یک لحظه.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: