فال

هر فالی میگیرم دیگه اسمت تو فالم نیس که نیس
گریه ش گرفت از شعر من این دفترو این خودنویس
هیچ واژه ای دیگه نموند که ما دوتا رو ما کنه
بستم در ِ شعر گفتنو شاید خدا نگا کنه
بدجور خرابه حال من حال تو اما چه ردیف
من کم اوردم آخرش دیگه واست نیستم حریف
فرق کرده روزام با قدیم دیدن برا من کافی نیس
دیگه دل تنهای من خوش به خیالات بافی نیس
لبریزم از دردایی که گفتیو گفتن حکمته
یه ذره زندگی میخوام دنیام سراسر نکبته
دیگه واسه من کافی نیس گاهی به گاهی دیدنت
مثل یه گل بودی واسم که اومدن و چیدنت
خواست خدا بود…قسمته؟؟ من دردمو به کی بگم
وقتی خدا سوزوند منو از روزگارم چی بگم
خواستم که فالی بگیرم شاید بیای تو فال من
توو فالمم نیومدی بی خبری از حال من
حالم خرابه این روزا تو فالمم نیومدی
دیگه به چی دل خوش کنم وقتی که تو باهام بدی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: