ساعت هشت ، بیست و پنج آذر

قــدم زدن رو جــدول خیابـــــــون
ساعت پنــج عصــر بیست مــرداد
با یــه کلاه و کولــه پشتــی تــوی
جاده منتهـــی بــه بــرج میــــلاد
چشمای پف کــرده که قایـم شده
پشـت حـصار شیشـــه ری بنــــم
دارم با پرســـه توی این خیابــون
قانــون ایـن شهــرو بهم میزنــم
خستــم ازیــن حال و هوای بی تو
مثــل یــه دریا زده زیــر طوفــان
اسمتــو فریاد میزنــم وقتی کـه
تنــها میشینــم روی بام تهــران
تمــوم شهــرو زیر پام میبینـــم
شهری که گم شدی توی شلوغیش
من موندم و پرسه با خاطــرت تو
پیـاده رو های بلنـــد تجـــــریش
وقتـــی هواتـــو میکنم میشینم
زیـــــر درختای بلنـــــد چیتگــــر
داره دوسال میشه که نیستی پیشم
ساعت هشت ، بیست و پنـج آذر

از این نویسنده بیشتر بخوانید: