شهر من

زمونه سرد و دلگیره
زمین تنها و دلتنگه
یکی توو آسمون شهر
داره با ماه می جنگه

آخه محکوم شهر من
به تاریکیِ این شبها
تمام آدما اینجا
همه دلخسته و تنها

تمام آدما تلخن
مث یه قهوه ی بی قند
همه اینجا بجای عشق
به فکر حیله و ترفند

دلا از کینه لبریزه
لبا بیهوده می خنده
یکی از ترس تاریکی
همش چشماشو می بنده

یکی دنبال خورشیده
یکی آواره ی نوره
یکی با چشم باز باز
تصور می کنه کوره

یکی گاهی دلش می خواد
بگه شاید منم زندم
بگه بی ادعا دارم
به این تاریکی می خندم

ولی افسوس شهر من
همیشه مثل پاییزه
رو سنگ فرش خیابونش
فقط دلتنگی می ریزه

ترانه سرا : سمیرا اکبرزاده

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سميرا اكبرزاده

به هر چه می اندیشم جز تاریکی نمی بینم . اما بدان کودکم اندیشه ام را به خاطر تو صیقل می دهم و آنچه را که با قلم بر دار کاغذ رج می زنم به یادگار برایت می گذارم تا در گذر تاریخ ، نگاهت را روشن و راهت را پر از ستاره های امید نماید. آینده در دستان توست که کودک دیروز ، امروز و فردای ایرانم هستی