باغ ستاره

روز غروب بی کسی من مثل پروانه بودم
که از حلول شمع عشق سرمست و مستانه بودم

غصه برام بی معنی بود تو لحظه های هر نفس
دلم میگفت مبارکه رهایی از تن قفس

تو هدیه بودی از خدا که اومدی تو زندگیم
مرهم شدی به زخم من زخم سکوت و خستگیم

خوندی برام آواز عشق تا که دوباره زنده شم
توی قمار زندگی با عشق تو برنده شم

تو باغی از ستاره ای تو ظلمت تلخ شبام
همون ترانه ای که من برای رویا هام میخوام

میخوام نگهداری کنم از تو و احساس چشات
نشه که روزی برسه خط بخورم از تو نگات

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com