نمی دونم

نمی دونم تو چشمای غریبم من رو می بینی
عزیزم گوشه ای تنها به یاد من نمی شینی
خیالم با توء یا نه هنوزم شعر می خونی
تو آزادی و خوشبختی یا ته تو بند زندونی
نمی دونم تو تنهائیت کنارت شونه ای داری
مثل من بی حضور من دل دیونه ای داری
نمی دونم چرا رفتی جدائی آخر ما شد
یه آدم مثل من تنها اسیر سیب حوا شد
فریبم دادی و رفتی هبوطم رو نفهمیدی
بهت گفتم که می میرم به احساسم تو خندیدی
تو کابوسای هر روزم نگاه آخرت بوده
غمت آتش به قلبم زد به قلبی که نیاسوده
برو خوش باش و راحت باش که عشقم رو نمی فهمی
تو قلبت جنسش از سنگه چه قدرآروم و بی رحمی
برو خوش باش با اونی که رویای منو برده
نصیبم قسمت این بارم یه دنیا غصه آورده
برو اما بدون هر وقت دلش سیر از تو شد برگرد
تو که رفتی بهت می گم که حتی دیرشد برگرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مرتضی ابراهیم پور

خیلی آسان است از خود گفتن و خیلی سخت حقیقت خود را گفتن آن هم آن هنگام که هنوز برای خویش دنیائی از راز رمز و اسرار هستی .من هنوز در کاوش درونم در ابتدای راهم . اما می دانم در یک خرداد تابستانی به دنیا آمدم و در وجودم عشق .امید و کنجکاوی و پرسش موج می زند هیچ چیز برای من مفهوم ثابتی نداشته و ندارد من دنیا را در لحظه در گذشته و در آینده می بینم تقریبا از هر رشته ای چیزی می دانم و به اندازه تمام عمرم و بیشتر فکر کرده ام و بسیار کتاب خوانده ام عاشق بینهایت هایم و ایمان دارم به زندگی جاویدان اهل تنوع و دوست دارم همه چیز را تجربه کنم حتی زهر را .مثالی که می توانم برای درک بهتر ازخودم بزنم این است که من اگر قرار باشد برجی را بسازم در نیمه های راه ساختن رهایش می کنم زیرا با تجربه های کسب شده از آن دیگر می توانم برج بهتری بسازم .گاهی صبور می شوم و گاهی عاری از صبر به تمام معنی مردی هزار چهره که هرکس چیزی از من می داند و یا فکر می کند می داند . خدا را اگر می پرستم از روی عشق است و نه بهشت و دوزخش و دوست داشتم زندگی کنم جای همه حتی جای پشه ای ناچیز در هوا و از دریچه ذهن او هستی را درک کنم من در دو دنیای مختلف زندگی می کنم یکی دنیای واقعی و دیگری دنیای ذهنم که در آن چونان زیسته ام که اگر واقعی بود همگان در حسرتش می سوختند . وقتی از عشق می گویم و اینکه عاشقم یعنی به تمام کلمه و درهمه معانی اش من عاشق خدا هستی طبیعت علم عدالت زیبائی هنر و. حتی خودم و..... هیچ وقت از مرگ نترسیدم تنها ترسم از این است که آنچه می باید در این دنیا می بودم نباشم و می دانم نیستم . آرزویم از خدا همیشه این است که زنجیرهای بسته بر پای ذهن و اراده مرا باز نماید و مرا که همیشه از ایمانی محکم محروم بوده ام هدایت کند و من همیشه سرشار از امید را با صبوری در هم آمیزد .