جدایی

گم شدم توی نگاهت چشماتو رو من تو بستی
بستی نرگسای پاکو قلب عاشقو شکستی

گفتی تردیدی نداری برای از من بریدن
دیگه صحبتی نمونده واسه گفتن و شنیدن

گفتی که بین من و تو هرچی که بوده تمومه
فرصتی نمونده دیگه بودنت با من حرومه

گفتی باورت نمیشه هرچی بی بهانه گفتم
حتی اون کلام عشقی که اَزَش ترانه گفتم

گفتی که میری از اینجا با تموم خستگی هات
میری و پاتو میذاری رو همه دلبستگی هات

اما تو نگفتی با من که چرا اَزَم گسستی
رفتی با رفتن سردت تو غرورمو شکستی

اما خوب خودم میدونم تو منو دوسم نداشتی
بذر نفرتو با رفتن توی قلب من تو کاشتی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

431
۶

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com