ما

ما

قصه گوی قصه ی زندگی ام

داره هر لحظه برام می نویسه

من و این تلخی شهر غروب

من فقط چشم تو و یه لحظه با همی میخوام

تو که گفتی واسه من

نوشته بودی که گلم

من هر چی که دعا کنم

شاید که باشه سرنوشت

اما شده برای من

این همه غصه داری

غصه من که نان نیست

غصه ی ما شدن بود

دارم میبینم که همه

یکی یکی پر میکشن

سیمرغمون بی مرغ میشه .

قصه گوی قصه ی زندگی ام

داره هر لحظه برام مینویسه

من میخوام دعا کنم

همه یکی یک بیان

– یه ما بشن همه یه ما- .

۸/۲/۹۱ سامان تهران

از این نویسنده بیشتر بخوانید: