محبوبم، آفریدگار و مخلوق من!

من، آفریدم تو رو
تو من خلق کردی
این بازی عجیبو
تو انتخاب کردی…

من، سنگ بودم و سرد،
به سختی یه صخره!
تو، با لطافت گل،
یه کوهو آب کردی…

خاکسترم تو هوا،
سوسوی نور می زد
تو این جرقه رو با
دستات شهاب کردی…

چه رازها که با من،
تو، بی کلام گفتی…
تو با سکوتِ دریا
منو خطاب کردی…

من قهر کرده بودم
از حال پروانگی…
تو، دردِ پیلگی رو
رویای ناب کردی…

همیشه قطره بودم
تو دریا غرقم کردی…
هرچی که ساختمو، تو
نقش ِ بر آب کردی…!

از روز بودنم، تو
با من یگانه بودی…
حس جدایی مونو
مث (ل) سراب کردی…

منو ازم گرفتی،
عشقو روایت کردی…
بازیگر عشقتو،
تو، بی نقاب کردی…

من، آفریدم تو رو
تو منو خلق کردی
این بازی عجیبو
تو انتخاب کردی…

مهر ۹۲

***

این ترانه را تقدیم می کنم، به دل پیرایه ی همه آن دلدادگانی که در زندگیشان شاهد طلوع محبوبی شمس وار بوده اند، گرچه خود، چون مولانا نبوده اند…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی فاطمه زیوری

در بهار 67 زاده شدم... نامم از پیش تعیین شده بود و به همان نام موروثی خویش را می شناختم... اما اکنون همه چیز در تعلیق بی نشانی غرق است... من که ام، نام و نشانم چیست؟ نمی دانم! فقط چند صباحی بازیگر این نقشم... آنگاه دوباره چون موجی به دل دریا که همیشه خود من بوده است، باز می گردم...