دنیای رنگارنگ

جهانم چه تماشایی است
پراز رنگ و پراز کینه
پر ازچشمای بی تابی
که از غم ، عشق می چینه

یه عالم سفره خالی
یه دنیا قلب پژمرده
یه شهر آدمک خاموش
که شاید بی صدا مرده

تو این دنیای وانفسا
که کار عشق ، نفرت شد
شب از خورشید می ترسید
خدا ، رنگ جماعت شد

من از مردن هراسم نیست
همه ترس من از فرداست
همون فردای بی رنگی
که رنگش خون آدمهاست

امان از شهر بی باور
امان از حس تنهایی
خدایا تو خدایی کن
بگو با من که اینجایی

من از مردن هراسم نیست
همه ترس من از اینه
ببینم کودک نازم
گلای کینه می چینه

جهانم چه تماشایی است
پر از رنگ و پر از کینه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سميرا اكبرزاده

به هر چه می اندیشم جز تاریکی نمی بینم . اما بدان کودکم اندیشه ام را به خاطر تو صیقل می دهم و آنچه را که با قلم بر دار کاغذ رج می زنم به یادگار برایت می گذارم تا در گذر تاریخ ، نگاهت را روشن و راهت را پر از ستاره های امید نماید. آینده در دستان توست که کودک دیروز ، امروز و فردای ایرانم هستی