دارم میرم …

راهی ندارم غیر رفتن
با خودته میخوای بمونی
خیلی سوال کردی با چشمات
آخه تو چی میخوای بدونی
میخوای بگم چرا می رم و
میخوای بگم چرا نموندم
از بس تو این دور و زمونه
حرف محبت رو نخوندم
تو کوچه کوچه ، راه رفتم
تو هر خیابون دوره گشتم
اما نشونی از محبت
تو شهرمون پیدا نکردم
میرم از این شهر یه جای دیگه
شاید نشونی ازش ببینم
اونکه با چشماش صد تا محبت
تو این دلای یخی می کاره
اونکه با حرفاش این آدما رو
از راه بن بست بیرون میاره
از راه بن بست بیرون میاره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی محسن مقیمیان

خاک لب تشنه بود و شبنم را در دل خویش جست و جو می کرد گاه هم رو به آسمانها داشت در دلش ابر آرزو می کرد نرم نرمک جوانه ای سر زد خاک لب تشنه را تکانی داد به دل بی صدا و خشک زمین مژده ی وصل میهمانی داد آب هست خاک هست جوانه باید زد