تازگیا

تازگیا خیلی دلش سر به سر من میذاره
یه روز جوابمو میده یه روز بهونه میاره
یه روز میگه که بی تو من زندگی رو می خوام چیکار؟!
یه روز تا من رو می بینه پا میذاره سوی فرار
فک میکنه نمیدونم یه ریگی توی کفششه
یه بغض مبهم و مگو توی کلوم و حرفشه
دلم از اول می دونست حرفاش همه توخالیه
تموم قول و قسماش کذایی و پوشالیه
یه روز اومد به پام نشست حرفای عاشقونه گفت
هرچی واسم ترانه خوند از لب من غزل شنفت
گفتم به دل که تنهایی تااینجا کافیه بسه
نمیدونستم راه عشق پراز غم و خار وخسه
تازگیا بلد شده حرفاشو رک و راست بگه
به چشم من نگاه کنه هرچی دلش می خواست بگه
بگه ببخش اگه یه وقت بازیچه کردم دلت و
اگه سیاه کردم و تار روشنی محفلت و
حالا انیس من شده: بارون و ابر و پنجره
تازگیا خورشید خانوم از همه بی وفاتره…..

از این نویسنده بیشتر بخوانید: