داغ چشمات

داغ چشمات
چه جوری میگی که باید خم به ابروهام نیارم
اشکای تورو ببینم حتی یه قطره نبارم
چه جوری میگی که باید بزنم قید چشاتو
سرکنم روزای تلخو حتی نشنوم صداتو
چه جوری میگی که باید ازتو وعشقت نخونم
تو هجوم نا امیدی از نگاهت دور بمونم
چطوری باید ببینم چشای ترت رو هرشب
من بمونم بی تفاوت تو بسوزی تو دل تب
تو دلت چه جور ببینم که نشسته غصه وغم
ببینم جلوی چشمام آب میشی کم کم وکم کم
آخه من چه جوری باید نگران تو نباشم
باید از غصه قلبت من بسوزم تا فناشم
روی گونه های سردت ببینم شبنم دردو
نگیرم تودست گرمم اون دوتا دستای سردو
تو میگی که طعم تلخ غمو تو چشات ببینم
واسه تسکین دل تو روبروی تو نشینم
تو میگی چه جوری باید این روزا بگذرم از تو
دارم از چشات میخونم این شبا قصه دردو
نمیتونم یه دقیقه بی خیال تو بمونم
یه چیزی تو عمق چشمات میزنه اتیش به جونم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • زیبا سرودید جناب صالحپور عزیز لایکید @};- @};-
  • درود خواندمتان... پیش برید به سوی حرف هایی که تا به حال نزدید!! از این حرف ها ببینید... پر است پر مرسی.بامهر.پهلوان
    • سلام ممنون از حضورتون حرفهای نزده اسمشان خود گویای حالشان است حرفهای نزده هیچ گاه زده نمیشوند @};-
      • موافق نیستم... این توجیه خوبی نیست برای گفتن حرف های تکراری... این حرف ها را هم روزی یک نفر گفت!!! مثل فروغ... همیشه شاعر باشید. غم که می آید در و دیوار شاعر می شود در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود نجمه زارع
      • غم که می آید در و دیوار شاعر می شود در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود دست خطی مینویسی یادگاری بهر دوست سطر سطر کاغذوخودکار شاعر میشود میروی در کنج تنهای خویش تیک تاک ساعتت انگار شاعر میشو میزنی بیرون زه خانه تابه آرامش رسی کوچه و پس کوچه وبازار شاعر میشود میرسد بر گوشت ازراهی صدای سازونی سازونی میرقصد و گیتار شاعر میشود @};- ولی گاهی وقتا هرکاری میکنی نگفته هاتو بگی قلمت خشک میشه وزبونت بند میاد @};-
      • غم که می آید در و دیوار شاعر می شود در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود دست خطی مینویسی یادگاری بهر دوست سطر سطر کاغذوخودکار شاعر میشود میروی در کنج تنهای خویش تیک تاک ساعتت انگار شاعر میشو میزنی بیرون زه خانه تابه آرامش رسی کوچه و پس کوچه وبازار شاعر میشود میرسد بر گوشت ازراهی صدای سازونی سازونی میرقصد و گیتار شاعر میشود @};- سینه ات میسوزد ودر بسترت جان میکنی سوزش این سینه تبدار شاعر میشود @};-
      • غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟ تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود نجمه زارع مرسی دوست من... زیبا نوشته بودید
      • خواهش میکنم خیال کردم از خودتونه واسه همین جسارت کردم چندبیتی اضافه کردم از حال آدم وقتی نمیخواد شعر بگه اما شعر روزبونش جاری میشه @};-
  • سلام دادا خیلی زیبا بود مرسی لذت بردم