بی خبر

بی خبر از تو نشستم
توی یه اتاق تاریک
تا رسیدن به تباهی
مونده یه امید باریک
بی خبر از تو نشستم
از تو و هوای شبهات
نمیدونم که میخندی
یا که بارونیه چشمات
با خیال لمس دستات
گریه میکنم همیشه
بی خبر از تو نشستم
میزنه بارون به شیشه
بی خبر از تو نشستیم
من و این نگاه خسته
چشم به راه تو میمونم
با دلی خون و شکسته

به کسی که نمیداند مرا…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: