شوقِ پرواز

تووی این شهر کوچیکُ مه آلود
دل گنجیشکِ قصه خونِ خونِ
دلِ گنجیشکَکِ آواز خونی
که چند وقته نمی تونه بخونه

تووی این روزهای سختُ ناجور
داره امید آغازِش می میره
یه گنجیشکِ پر از رؤیای پرواز
که از لمسِ زمین گریَش می گیره

دلش لبریز از تردید رفتن
نمی تونه بره، می خواد بمونه
یه احساسی مثِ وابسته بودن
نمیذاره بره از پیشِ لونه

آره چند وقتِ آرومُ گرفتس
روی پرهای سینش ردّ آبه
گلوش از بغض تنهایی می سوزه
دلش خونِ … ، نمی تونه بخوابه

آره این انتهای کار اونِ
کسی که توو یه آرزو بسوزه
کسی که شوق پروازُ بفهمه
ولی چشماشُ به زمین بدوزه

درسته شوقِ پروازتُ کشتن
درسته رو خیالت خط کشیدن
هنوزم راه آغازُ می دونی
می دونم سخته از لونه بریدن

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علی عزیزی

"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت" حافظ. (برای استفاده از ترانه هام این ایمیل منه: azizi2ali@yahoo.com ، خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.)