تو رازمی

در این هنگام فقط راهم را میبینم
تمام هستیه دنیا تورا از من جدا کرده
تسلیم رازم نمیشوم رازم را راز میدارم
با اینکه یک عمر مرا این راز تباه کرده

آن زمان که پیش من بودی
نمیدانستم که مرا نگاه میکردی
من از آیینه وشیشه نگاهت میکردم
ومرا که میدیدی به ماه نگاه میکردی

سحر ها از خواب بیدار میشوم
همه چیز دلگیرو مبهمه
انگار چند روزه که خوابیدم
انگارچیزی گمه یا چیزی کمه

یادمه طلوع رو دوست داشتی
نشستم منتظره طلوع خورشیدم
گردبند تو هنوزم تو گردنمه
هرروزمیرم اونجایی که تورو دیدم

من نذاشتم کسی عاشقت بشه
من بودم که باعث تنهاییت شدم
توروهم نتونستم عاشق کنم
رفتیو منم مثه(مثل)تنهاییت شدم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: