دلهره عاشقی

رفتی کجا ای جان من
رفتی تو پیش یاس من
گفتم تویی احساس من
گفتی برو از پیش من
گفتم که عاشق گشتم و رویت هویدا میکنم
گفتی زوی تو رخم پنهان پنهان میکنم
گفتم ز عشقت یار من دیوانه رو شیدا شدم
گفتی ز تو دیوانه تر من راهی بستان کنم
گفتم که بستانت روم من سرو سامانت شوم
گفتی در این دام بلا هم سرو و هم بستان دهم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی محسن مقیمیان

خاک لب تشنه بود و شبنم را در دل خویش جست و جو می کرد گاه هم رو به آسمانها داشت در دلش ابر آرزو می کرد نرم نرمک جوانه ای سر زد خاک لب تشنه را تکانی داد به دل بی صدا و خشک زمین مژده ی وصل میهمانی داد آب هست خاک هست جوانه باید زد