غریبه

توی این دیار غربت یه نفس یه آه حسرت
منم اون چشم انتظارِ دیدن روی محبت

منم اون غریبه شهر که ندارم آشنایی
گذری کن از دل من نه به رسم بی وفایی

بده عشقی به دل من که بشه امید فردا
نگو از گذشته من که دلم پُره زِ غم ها

تو آخرین امیدی تنها نذارم اینجا
مثل خودت غریبم نذار ببارم اینجا

بریم به شهر عشاق شهری پر از صداقت
جایی که مهربونی همراهه با رفاقت

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

525
۴

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com