سراب

غم هجرت توئه نقره داغ عمر من
رفتی و تنها شده م توی فصل سبز تن

شده م اون خونه به دوش مست و حیرون شبا
گریه هم همسفرم ، مرهمِ سوزِ بلا

شده روزگار من بی تو مثل یک سراب
که نمیشه خورد از اون حتی یک قطره آب

تو شدی همسفر همه لحظه های ناب
اما من یه عابرم توی جاده های خواب

میدونم یه روز میشه که با تو هم سرا بشم
از غم نبودنت با تو من جدا بشم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com