آه غربت

قلبم تو سینه آوار چشمام پر از مصیبت
نفس نمونده اینجا از دست آه غربت

بی سرپناه و خسته عاشق و دلشکسته
ندارم اینجا چیزی به جز دو دست بسته

خسته میون راهم بدون تکیه گاهم
خدا میدونه اینجا که همنشین آهم

زندگی پَرپَرِ غم زخما نداره مرهم
روز و شبای عمرم بی سرنوشت و درهم

بهانه ای ندارن چشام نخوان ببارن
رو گونه های سردم اشکاشونو میذارن

اشکای داغ غصه پر از حدیث و قصه
ای که کسی نیست به من بگه که بسه قصه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

431
۲

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com