یه پیاله بغض تازه

ببین ابریه هوام و موقع تر شدنه

کاسه ی صبره دیگه دور و ور سر شدنه

یه پیاله بغض تازه با یه فنجون تپش

روی میزه، معطل اینور و اونور شدنه

گاهی لبخندی و گاهی مث بارون می ریزی

رو دروغی که حالا تو مرز باور شدنه

همه ی حرفا دروغ، نه! همه ی قصه ها خوبن

مث دیواری که توی نوبت در شدنه

می نوشم فنجون چشماتو پر از تلخی غم

می دونم چشات فقط دنبال محشر شدنه

دیگه وقت رفتنه اما چرا جا می مونیم

توی این قصه ای که دنبال آخر شدنه؟!

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: