او . . .

او عاشق دخترکی ساده شد

دخترکی که هرگز بلوند نبود

با لباس های ساده عکس می گرفت

حتی خط ایرانسلش رند نبود

دخترکی که بی دریغ می خندید

و عاشق آهنگ های فرهاد بود

موهایش را با روسری می پوشاند

با اینکه از سوی پدر آزاد بود

عاشق شدن را دوست داشت اما

به هر کس اعتماد نکرد، تنها بود

گاهی هم از تنهایی بغض می کرد

و چشمانش زیباترین دریا بود

او عاشق دخترکی عادی شد

که گاهی کم حرف و خجالتی بود

خیره شدن به او وقتی سرخ می شد

خودش به نوعی بی عدالتی بود

او عاشق دخترکی عادی بود

که مهربان و گاهی هم مغرور بود

حتی گاهی اوقات دروغ هم می گفت

اما وقتی که واقعا مجبور بود

او عاشق دخترکی ساده شد

دخترکی که لبخندش زیبا بود

تنها کسی که او را واقعا دید

آن مرد دلباخته ی نابینا بود . . !

از این نویسنده بیشتر بخوانید: