کوله بار حسرت

کوله بار حسرتو باز دل من به دوش میگیره
چونکه باز دوباره تنها توی این غربت پیره

باز دوباره وقت غصه ، وقت تنهایی و نیشه
وقت صد طعنه شنیدن از دل و زبون کیشه

آخ چه تلخه بی کسی ها میون این غربت سرد
رخت تنهایی رو هجرت به تن خسته من کرد

خیلی سخته بی تو بودن در عبور از مرز هستی
کاش میشد با من بمونی تویی که عهدو شکستی

طاقت دوری ندارم کاش میشد بیای دوباره
دل من اینجا اسیره بیا تا پَر در بیاره

پری از جنس شقایق برای به تو رسیدن
با تو بودن از تو خوندن رنگ غصه رو ندیدن

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

542
۶

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com