پاییز…

روزگار خسته شده باز

دوباره خزون رسیده

قدمای بی تامّل

تن برگای تکیده

بارونای گاه و بی گاه

نفسای خیس خورده

هجرت نیمه تمومِ

تن گنجیشکای مرده

دسِ بی جون درختا

باد تیره یِ غم انگیز

رقص پایانی برگا

از طنین مرگ لبریز

لحظه ی ِ کبود باور

روح صندلی خالی

دوسه خط بغض و ترانه

واسه یه عشق خیالی

سایه های رنگ پریده

رخوت عصرای خاموش

التهاب فصل تازه

تو شبای بی همآغوش

گریه های خالی از اشک

پلکای بدون رویا

سر بریدن خنده هاشو

توی ذهن خواب فردا

گنگه لحظه های شاعر

توی این شعر غم انگیز

رو لبِ ترانه هاش نیس

بوسه های گس ِپاییز

…………………………..

سالهاست که پاییزهایم نارنجی نیست …

دلتنگ همه ی دوستان مهربانم هستم …

از این نویسنده بیشتر بخوانید: