عشق لفظ قلم

یکی بود که رفتنش چشمامو بارونی نکرد
برای قلب عاشقم نیاز پنهونی نکرد
یکی بود که رفتنش فرقی نداشت با موندنش
حتی سکوت لحظه هاش فرقی نداشت با خوندنش
نمیخوام چیزی بگم که غیبتش باشه خدا
اما تو بهتر میدونی چرا اَزَش شدم جدا
خدا خودت خوب میدونی که عشق من زندگی بود
اما چه فایده عشق اون تنها فقط دورنگی بود
عشق اونو نمیشه گفت یه عشق بی بهونه بود
چون به خیال قلب اون یه حرف عاشقونه بود
خیال میکرد دوسِت دارم آخرِ عشقِ به همه
اما خبر نداشت که این یه عشق لفظ قلمه!
نمیدونست که عاشقی یه رنگی و وفا میخواد
دلی پر از محبت و خالیِ از جفا میخواد
میخواست که عاشق بمونه خبر نداشت عاشق نبود
چون به خیال قلب اون یه حرف عاشقونه بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com