.:: خیالِ باطل ::.

.:: خیالِ باطل ::.

نفهمیدم که عشقِ تو
خیالِ باطلِ من بود
خیال شوم تو حتما
فقط در خاطرِ تن بود

با اینکه نقشه های تو
مثه یه خواب تاریکه
دلم بازم(هم) تو رو می خواد
نیازش رو به تو می گه

چرا این قصه کابوسه
چرا اینقد(ر) غم انگیزه
کجا چشمم خطا رفته
که هر دم اشک می ریزه

نشد حتی یه بار از من
بپرسی حال و احوالم
که تو اوجِ غم و غصه
بگم که خوب و خوشحالم

خدا می دونه که الان
کجایی… با کی می خندی
قسم های دروغت رو
تو به جونِ کی می بندی

پرستیدم تو رو اما
پرستویی و هر سویی
همین کوچ کردنت از دل
نشون می ده تو ترسویی

زمستونی نبود این عشق
چرا فکرت به کوچ افتاد
بهاری بود دلم اما
به دام هیچ و پوچ افتاد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: