چند ساله….

چند ساله یه مادر خسته س

توی چشمای مات دلمردم

یه زن ساده که نمیدونه

چی سر خنده هاش آوردم

یه زن قانعی که چن ساله

زندگی میکنه توی سختی

روی پنجش بلند میشه ولی

باز کوتاهه واسه خوشبختی

بیست و چندین بهار عمر من و

توی تنهایی جشن میگیره

مثل شمعای کیک میسوزه

مثل شمعای کیک میمیره

آرزو های سادش و هر روز

با لباسای رنگی میشوره

بند رخت حیاط خلوتشون

از مسیر بادها دوره

هی اتو میزنه لباسا و

آرزو های ساده شو با هم

سوزن کندشم نمیدوزه

درز هایی که واشده تو غم

چند ساله که خوب میدونه

وارٍث چشم دختری خسته اس

بیست و چندین بهاره تو فکرم

مادریه که دستهاش بسته اس

از این نویسنده بیشتر بخوانید: