برای تـــــــــــو… !

 

نمیدونم چه جوری من خــودم رو

به این گوشه از این دنیا رسوندم

به قدری تَر شده چشمای گُنگم

که حتی روی سنگت رو نخوندم

بگو کــــــــی فکرشو میکرد اونـــروز

تو از اینجا واسه همــــیشه میری؟

تو چند تا خنده کردی توی عمرت؟

تو چند تا فصـــل بارونی رو دیدی؟

دوباره واژه هـــــا خیس عذابن

دلم از رفتــــــــــن تلخ تو میگه

نمی دونی چه میلرزه تن غم

همینکه اسم تـــو تکرار میشه

توو این بغض تب آلود ِ سیاهــم

همیشه یاد حرفای تو جا هست

می بینم مــادرت سنگت رو آروم

نوازش میکنه با هــر دو تا دست

گلم تا وقتی که بودی ، نگفتــــن

که شادی ِ دل ِ تنگت رو میخوان

حالا که خونه داری زیر این سنگ

همه دنیــــــا به دیدار تو می یان

دوباره هی غم و هی اشک و زاری

دوباره خواب ِ من ، تعبیر ِ دستت…

تو امســـــــــالم کنار مــــــا نبودی

دوباره سال نو شد ، اما عکست…

نمیــــــدونم چرا از وقتی رفتــــی

خیــــــــــالت لا به لای صحبتامـه

غریبه تر منم توو شهر سرمــــــا

که بغضم شاکی از این غربتامه

از اون لحظه که رفتـــــی و پریدی

یه لحظه یاد تو از ما جـــــدا نیس

تو رفتــــــی و ندیدی اشک ما رو

کنار پنجــره ، این کوچه ی خیس

همون جایی که هستی یاد ما باش

همینجوری که یادت هست با مـــــا

دوباره سال نو میشه ولـــــی جات

نمیدونی چقــد خالیـــــــه اینجا… !

 

 

برای پسر عمه عزیزم مصطفی…

به مناسبت پنجمین سالگرد پروازش…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: