طلوع شب

روبروم برزخ تکرار منه
پشت سر گذشته ی تاریکه
دارم احساس میکنم دیواری
رنگ شب به چشم من نزدیکه
لحظه هام حضورتو با گریه
بردن از یاد، انگاری خاموشم
وقتشه بتابی از اینده
تا که با نور چشات همسوشم
نمی تونم بی تو از غربت شب
قدمی به سمت خورشید بردارم
من از این طلوع شب می ترسم
من از این هراس شب بیزارم

خط بزن رو واژه ی تنهایی
نذار از بی کسیا، پر تنهایی شم
دستمو بگیر و فردارو بساز
دارم اینجا بی تو پرپر میشم
ریتم بی کس شدن عادت میشه
اگه باهم رد نشیم از تکرار
بنویس که شب سیاهی میره
بنویس این قصه رو روو دیوار

از این نویسنده بیشتر بخوانید: