"ر" مثل رویا!

زمـیـن و آسـمـون تــوی تبت مـی سوخت
چـه احـسـاسـی و تـو دنـیـا بـه پـا کـردم
تموم لحظه هــا عــاشــق شــدن وقـتـی
تـو رو بـا اسـم کــوچــیــکـت صــدا کــردم

نـمـی تـونـم بـگـم خـونـه چـه حـالـی شـد
بـه عـشـقـت از سر پــایـیـز دس بـرداشـت
هـمـون مـتـروکـه ای کـه غربتش هـر شب
سـرِ راهِ نـفـس هـامـم قـفـس می ذاشت

تـو یـک لـحـظـه دلـم حالی بـه حالی شـد
همون لحظه که بـا لبخند گـفـتـی: جــان؟
یـه آن ترسـیـدم و حـس کــردم انــگـاری
تـمـوم لیلیای شـهـر تــو رو مــی خــوان!

آخـه مـثـل تـو دیـگـه هـیـچ مـردی نیس
خدا قلب تـو رو عـشـق مـجـسـم کــرد
وجـودتـو کـه بـه اهـل زمـیـن بـخـشـیـد
یـکـی از اهـل خـوب آسمون کـم کـرد!

تـا اشـک و بـغـض و لبخند مـنـو دیـدی
تـا فـهـمـیـدی بـه چـه حسی گرفتارم
درِ گـوشـم یـه جـور بـا شیطنت گفتی
می دونم! اما من بیشتر دوست دارم!

تـو انـقـد خوبی که می شه تمام عمر
تـو رویـای قـشـنـگـت غـوطـه ور باشم
فـقـط عـشـق تـو و دریـای احساسم!
بــذار از کــل دنـیـا بــی خـبـر بــاشـم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: