ته این کوچه بن بسته

گفتگوی خدا با بنده اش:

اگه من مقصدت هستم , اگه من آخر راهم
به سمت جاده ی کی پس , داری پرواز میگیری

منو از خاطرت برده , تب این آرزوهایی
تب تصمیم هایی که , داری تنهایی میگیری

تو راهی که نباشم من , میدونی آخرش پوچه
ته بن بست میفهمی , چه قدر تاریکه این کوچه

محاله که بذارم تو , ازم یک لحظه هم دور شی
باید باشی کنار من , به حدی که تو مجبور شی

چه بیش از حد رنجیدم , روزایی که گذشت و رفت
به من نگاه میکردی , بدون خواهش و یک حرف

درخت سیب تو خالی , میشه آخر این قصه
بیا برگرد به آغوشم , به آغوشی که پر حسه

داری میری به راهی که میبینم نابود میشی
میسوزه قلب پاک تو , تهش آتیش و دود میشی

فقط یک بار با قلبت صدای حرفامو گوش کن
حصار سردت و بشکن ,چراغ غم رو خاموش کن

ته این راه بن بسته , ته راهی که تو میری
داری تصمیم هاتو با تب عشق کی میگیری

ته این کوچه بن بسته , بیا برگرد تا راهی هست
بیا باور کنم بنده ام , به من گاهی دلش رو بست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: