نقاب

نقاب عشق تو رو من به چهره دلم زدم
رسواییشو به جون خرید چونکه واسه گلم زدم

نمیدونست که عشق تو همین نقاب ساده ته
پشت نگار این نقاب پر از غم حقارته

نمیدونست که عاشقش معشوق بی صداقته
هر حرف اون تو آینه شکستن نجابته

خیال میکرد که عشق تو همون همای بختشه
طفلی خبر نداشت که اون به فکر تاج و تختشه

میخواست بگه ولی نشد که زخمی نگاهته
خاطرخواه وجود تو ، صورت مثل ماهته

میخواست بگه ولی نشد آخه لبای تو نذاشت
خنجر میزد به قلب من هر حرفی که تو سینه داشت

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

465
۵

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com