دووُم

بی گاه می خندی و خنده هات یهو گُم میشن

ماتی به چشمایی که سهمِ عشقِِ دوم میشن

یادت میاد آرزو هایی رو که خاک می کردی

هَمَش تو فکری و به دنبالِ دلیل می گردی

حسرتِ روزاییُ که دلخوشِ حرفاش بودی

میبَرَتت به عمقِ درد، تا آخرِ نابودی

هیشکی دیگه قلبتُ از سینه تکون نمیده

یادِش میره که روزی واسه ی کسی تپیده

معمولی میشن این روزا و اتفاقاتِ بد

یادت میاد روزی که زیرِ همه حرفاش می زد

ثانیه ها مثلِ قطار میگذرن از کنارت

خیره سکوت می کنی، میشکنه شب رو دادِت

شب تا سحر پرسه زَنون ستاره ها گم میشن

میگذری از عزیزترینات مثه مَردم میشن

توی دِلِت میگی خدا کجاست، وجود نداره

خدا نگاهِت می کنه میگه دووُم میاره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: