واسه بار آخر از جنگ برنگشت…

چقد با این ماسک خوب نفس می کشید

نخواسته پاشو از جنگ پس می کشید

جنون می گرفت خاطرات، تو سرش

صدای تانک و ترکش دور و ورش…

یه سنگر با مردی که داشت جون می سپرد

یکی اون گوشه فشنگاشو می شمرد

هوا سرد و پشت اون همه خاکریز

نفس حبس می شد تو این شهر مریض

یه ترکش تو تنش، یه خمپاره رو دوششه

همه کار میکنه تا دست دشمن رو بشه…..

جنگ می کرد مثه ۸سال جنگ ولی با درد

از این مرد چی موند؟ یه جنازه سرد سرد

پلاکش رنگ می باخت وقتی که می رفت

واسه بار آخر از جنگ برنگشت………………….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: